تقاص خدا نزدیک است

خرید بک لینک

روزی روزگاری دختری بود کم شانس اونقدر که زودتر از موعد پاش رو تو این دنیا گذاشت. از روز اول سختی زندگی خودشو بهش نشون داد. نارس بودن خودش زجر داشت و والدین مریض بدترش کردن

والدین دختر ادمهای زجر کشیده ای بودن که دلشون میخواست بخاطر عقده زجر رو به باقیه بچشونن. بچه ها قربانی این ماجرا بودند. بدتر از همه کودک تازه متولد شده که حالا کسی نمیخواست نگهش داره در حدی که حتی کهنه بچه رو عوض نمیکردن و به گریه هاش بی توجه

روزگار جوری چرخید که دختر کوچولو مدتی افتاد دست یه خانواده. اعضای خانواده. مامی. بابی. سامی.سالی.

همچی داشت اروم پیش میرفت و دختر کوچولو سه ساله شده بود. فکر میکرد خانوادش همونان. دختر خیلی اونا رو دوست داشت اعضا خانواده همه موهاشون فر بود جز اون . روزی سامی گفت خوشبحالت موهات صافه .دختر بهش گفت موهای فرفری قشنگتره . از اون روز حس کرد چرا فقط موهای اون صافه و بقیه فر. حالا دیگه موی فر دوست داشت. چن وقتی گذشت که یهو سر و کله پدر دختر پیدا شد. کم کم اوضاع و رفتار بقیه فرق کرد. 

ماجرا به اینجا ختم نشد یه روز سامی دختر کوچولو رو مورد ازار قرار داد به خیالش میتونست دختر کوچولو رو اینجور نگهداره. دخترک از ترس و گریه اروم نمیگرفت. بابی هم ماجرا رو اینجور دید توقع از پسرش نداشت اونو مدتی بیرون انداخت. مامی که بیش از اندازه سامی رو دوست داشت دختربچه رو مسبب میدونست سعی کرد بگه همچی دروغ و براساس تصور دختر کوچولو هست. بعد که موفق نشد سعی کرد دختر کوچولو رو ازارگر نشون بده و حتی گفت سالی رو بارها زده . از طرفی پدر واقعی دختر تصمیم قاطع گرفته بود اونو برگردونه پیش خودشون

یه روز که خواب بود وقتی بیدار شد دیگه پیش مامی و بابی و سامی و سالی نبود. ترسید. ازشون التماس میکرد برش گردونند پیش خانوادش. ولی اونا میگفتن همچی خواب بوده. براش یه عروسک مو فرفری گرفتن و میگفتن اون سالی هست که تبدیل به عروسک شده . خلاصه دختر کوچولو وارد خونه ای شده بود با کلی بچه .

از همون اول بچه های دیگه که خواهر برادر واقعیش بودن ازش خوششون نمیومد.چون کوچکترین بود و پدر و مادر میخواستن بهانه نگیره بیشتر از بقیه بهش محبت میکردن. اونا هر روز به یک بهانه میزدنش.  اعتصاب غذا کرد و همه کاری کرد تا برگرده پیششون. به زور و تهدید بهش گفتن اگر ددی رو دیدی بگو دوست نداری برگردی بگو میخوام فراموشتون کنم . دختر با ترس و گریه اینا رو گفت تو اولین دیدار با ددی 

کم کم دختر به خانواده خودش داشت عادت میکرد تا اینکه روزی بیرون بود تو کوچه سامی دیدش و به تلافی اینکه مدتی از خونه بیرون شده بوده بلایی سرش اورد که بیهوش رو زمین افتاد. حتی ماجرا به پاسگاه کشیده شد. 

خلاصه دختربچه از سویی مامی رو میخواست و نمیدونست چرا  باهاش بد شد و مگه اون چیکار با سامی کرده بود که اونو مقصر میدونست. در واقع سامی ازارش داده بود باید اونو دعوا میکرد و چرا سامی که انقدر دوستش داشت این جور باهاش رفتار کرد. خلاصه وسط این بهانه گیری ها مادر واقعی دخترک روزی اونو جوری زد که به طور کل حافظه اش از دست رفت. 

این داستان ادامه دارد. فعلا چهارسال اولشو نوشتم اونم به خلاصه

پ.ن. اگر قبلا میبخشیدمت الان تصمیم گرفتم نبخشم . حتی اگر به پام بیافتی. منتظر خدا باش که تقاص جدیدی ازت بگیره. 

پ.ن. نمیدونم چقدر از این داستان درسته. چون با خوابها و تکه هایی که از گذشته یادم میاد نوشتمش 

پ.ن. اگر خدا تونسته ماجرا رو تو خواب بهم الهام کنه پس بدون میتونه انتقام منم بگیره. فرصت بخشش تموم شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۱ساعت 13:41&nbsp توسط   | 

دخترآریایی...

ما را در سایت دخترآریایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 210 تاريخ: شنبه 21 خرداد 1401 ساعت: 17:51

صفحه بندی