نمیتونم فراموش کنم
نمیخواستم فراموش کنم
ولی مجبورم کردن فراموش کنم
کتک خوردم چون اسماشونو صدا میکردم!!! یک سطل اشغال شده بود محرم اسرار من . سطلی که روش عکس شیر دریایی و دلقکی داشت . مادرم با عصبانیت گفت عکس سطل مربوط به اونه و گفت انداختمشون سطل اشغالی
جای سطل رو میدونستم پشت پرده پذیرایی
میرفتم نگاش میکردم یعنی این سطل جادوییه . ازش میخواستم اونا رو به من برگردونه و گریه میکردم
خوابم برد و پشت پرده من گم شدم دوباره ! لااقل از چشم مادرم
برای خوابیدن تو اون نقطه کور بازم کتک خوردم صورتمو پوشوندم نفس نکشیدم شاید بیهوش شدم ولی بعد اون همچی فراموش شد و سطل برای همیشه قایم. من فراموش کردم از زور کتک
ولی ماجرا به این ختم نشد. هربار که اونا اومدن مادرم سعی کرد از اونا قاتل بالفطره ای بسازه که دنبال من و دزدیدن منند و میخوان بکشنم. و من چیزی یادم نبود
دخترآریایی...ما را در سایت دخترآریایی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 154